تبلیغات
تدبیرمنزل - تدبیر منزل از منظر ملاصدرا
حضرت فاطمه(‌س) را می‌توان رب‌النوع تدبیر منزل دانست.

تدبیر منزل از منظر ملاصدرا

پنجشنبه 24 تیر 1389 09:28 ق.ظ

انتخاب از : م. میلانی


 
پیش از هر سخن باید بگویم خیلی خوشحالم که هر سال، روز اول خرداد به عنوان روز ملاصدرا، اصحاب فکر و اندیشه درباره ی مسائل مهم حکمت متعالیه، فلسفه ی اسلامی اعم از مسائل نظری و مسائل عملی به بحث و گفت وگو می پردازند.
عنوان همایش امسال، تدبیر منزل است. همانگونه که می دانید تدبیر منزل تنها یک ششم حکمت است. بدین معنا که اگر شما تدبیر منزل نداشته باشید، یک ششم حکمت را ندارید و به یک معنا حکمت ندارید. چرا که حکمت، امری است کلی و کسی نمی تواند ادعا کند که بنده قسمتی از حکمت را دارم و قسمت دیگری از حکمت را ندارم. به عنوان مثال، اخلاق را دارم ولی تدبیر منزل ندارم، یا تدبیر منزل را دارم ولیکن سیاست را ندارم.
حکمت مانند فضیلت، یک کل است. چراکه حکما معتقدند فضیلت به اجزایی تقسیم نمی شود که شما بگویید بنده بخشی از فضیلت را دارم و بخش دیگر را ندارم. بنابراین، تدبیر منزل جزئی از حکمت و جزئی از دانشی است که برای حکمت نظری و عملی، اساسی است. متأسفانه آنگونه که شایسته است به تدبیر منزل نپرداخته ایم و در واقع از آن بسیار غفلت کرده ایم. در حالیکه قدما توجه شایانی به آن داشته اند. در طول تاریخ، حکمای شرق و غرب اهمیت خاصی برای تدبیر منزل قائل بوده اند. می توان گفت در ایران باستان بیش از یونان باستان به این مبحث توجه داشته اند. اگرچه باید متذکر شد تدبیر منزل ترجمه ی کلمه ای یونانی است به معنای « ناموس (قانون) خانه».
باید به ذکر این نکته ی ظریف پرداخت که تدبیر منزل، مقامی والاتر از علم اخلاق دارد. امروزه اعتقاد اکثریت بر این است که علم اخلاق در طبقه بندی علوم بالاترین مقام را داراست. البته این طبقه بندی، از افلاطون الهی شروع شده است.
فلسفه ی نظری به سه بخش علم اعلی، علم اوسط، و علم لدنی تقسیم می شود. علم اوسط، همان علم ریاضی می باشد.
از منظر افلاطون، ریاضی نه به معنای ارسطویی، بلکه به معنای افلاطونی کلمه، بالاتر از علم طبیعی است. چرا که علم لدنی (علم طبیعی) تابع علم ریاضی است. همانگونه که علم امروز این مسأله را ثابت کرده است. چنانکه علم اعلی بالاترین است. بنابراین، ترتّب آنها بر آن اصلی که ما فکر می کنیم است. بدین معنا که اخلاق حقیقی بدون خانواده و خانواده بدون تدبیر مدن و سیاست مُدُن امکان ندارد.
حکمای غرب از جمله افلاطون و ارسطو و نیز حکمای اسلامی، به مبحث تدبیر منزل توجه ویژه ای داشته اند. باید دانست انسان فرزانه کسی است که در حکمت عملی چه در تدبیر مدن و چه در تدبیر خانواده بصیرت کامل ، فرزانگی و دانش دارد.
در شرق، ایران باستان، هند و چین، مباحث بسیاری در این خصوص مطرح شده است. بنده در ابتدا از کنفوسیوس به عنوان نمونه ای از عالم شرق سخن گفته و سپس مختصری درباره ایران باستان و یونان و سپس عالم اسلام سخن می گویم و در انتها به ملاصدرا که محور اصلی سخنرانی مرا تشکیل می دهد، می پردازم.
از منظر کنفوسیوس، ماهیت روابط انسانی، متشکل از پنج رابطه است که برای اصلاح خانواده و جامعه لازم می نماید. لذا آنگونه که شایسته است باید رعایت شوند: رابطه ی فرمانروا و رعیت، رابطه ی پدر و پسر(فرزند)، رابطه ی برادر و خواهر، رابطه ی زن و شوهر، رابطه ی متقابل دوست با دوست.
بنابراین در چین بحث های بسیاری درباره ی روابط متقابل افراد در نقش های مختلف با یکدیگر شده است و در این خصوص کتب فراوانی تألیف یافته است. در میان فضائل، قلب انسانی و ترحم داشتن، بیشترین اهمیت را داشته است، به گونه ای که تمام فضائل در آن خلاصه می شود و اساس آن این جمله است: «با دیگران چنان رفتار کن که می خواهی با تو رفتار کنند.» در غالب پنج رابطه ی ذکر شده، اصل فضیلت، جاری و ساری است و مثلاً در رابطه ی پدر و فرزند، کنفسیوس می گوید با پدر چنان رفتار کن که می خواهی پسرت با تو رفتار کند.
نسبت پدر و پسر، نسبت محبت است. نسبت فرمانروا و رعیت، نسبت انصاف و عدالت است. نسبت زن و شوهر، تمایز وظیفه است. متأسفانه امروزه وظایف زن و شوهر کاملاً مورد غفلت قرار گرفته و مسأله ی فمینیسم، شدیداً به آن دامن می زند. اساس فمینیسم اختلاط نقش هاست و آن همان چیزی است که در احادیث در خصوص آخرالزمان آمده است. زنها نقش مردان و مردان نقش زنان را بازی می کنند. در حالیکه ما باید آگاه باشیم هر یک از زن و مرد، وظیفه ای الهی دارند. در دین کنفوسیوس نیز بر جدا شدن وظایف هر کدام تاکید فراوان صورت گرفته است.
نسبت پیر و جوان، نزاکت و وقار است. نسبت بین دوستان، اعتماد متقابل است. و یکی از اصول مهم دین کنفوسیوس، اصل «اصلاح نامها» است. چنانکه گفته اند کمال اول و کمال ثانی، بسیار مهم است. این اصل بدین معناست که انسانی که وظایفی بر عهده ی او گذاشته شده است و اسمی دارد؛ با هر اسم و عنوان باید علم به معنا و کمال آن اسم داشته و به آن آنگونه که شایسته و بایسته است عمل کند. لذا تنها راه اصلاح جامعه در خانواده و غیر آن از منظر دین کنفوسیوس، همین اصل می باشد. کنفوسیوس معتقد است اگر این اصل رعایت شود فرد، خانواده و جامعه همگی اصلاح می شوند. بدین معنا هر فرد جامعه باید بداند اسم او، مسمای آن، حقیقت و کمال آن در چیست و در مسیر کمال آن اسم قدم بردارد و مطابق همان رفتار کند. لذا وزیر باید دقیقاً بداند وزارت به چه معناست. پدر موظف است بداند نقش پدر بودن چه حقوق و تکالیفی برای او بوجود آورده است و نیز فرزند باید سرشار از محبت و احترام به والدین باشد. همانگونه که پدر باید رئوف و شفیق باشد. برادر مهتر باید مهربان باشد همانگونه که برادر کوچکتر باید رفتاری احترام آمیز نسبت به او داشته باشد. شوهر نسبت به زن باید با انصاف باشد همانگونه که زن باید مطیع باشد. پیران نسبت به جوانان باید با لطف باشند و.... فرمانروایان خیرخواه و وزیران وفادار باشند.
لذا دین کنفوسیوس از دو هزار و ششصد سال پیش همچنان محکم و استوار باقی مانده است و با تأکید بر نظام خانواده علی رغم وجود سیستم کمونیستی پایه های حکمت عملی را محکم کرده است.
در خصوص ایران باستان، احترام در خانواده کاملا محسوس بوده و باید اذعان داشت در مسائل خانوادگی، ایرانیان در میان یونانیان نیز زبانزد خاص و عام بوده اند. برای مثال بر خلاف آنچه که ارسطو گفته است، هرودوت و دیگران این مسأله را نقل کرده اند. چه آنکه ارسطو ایرانیان را بربر می دانسته است. درحالیکه هرودوت نظام خانواده ی ایرانی را بسیار ستوده است. یکی از دلایل این تحسین، مسئله تحقیر زن و هم رتبه ی بردگان دانستن او در یونان باستان بوده است.


رساله ای منسوب به ارسطو در تدبیر منزل وجود دارد. ولی باید توجه داشت که این رساله در مکتب ارسطو نوشته شده است و به احتمال زیاد تالیف ارسطو نیست. لیکن، جدای از این رساله مبحث تدبیر منزل در کتب او فراوان مشاهده می شود. بنده تنها به یکی از این کتابها اشاره می کنم. فصل اول و هشتم کتاب سیاست ارسطو، به تدبیر منزل پرداخته است. از منظر ارسطو، در خانواده سه رابطه مدنظر است. در ابتدا، رابطه ی خدایگان و برده (بنده) وجود دارد. در این معنا، ارسطو رابطه ی خواجه و برده را بر دیگر روابط مقدم می داند. چنانچه می خوانیم وی نظام برده داری را امری مسلم و واجب می داند. و این یک نقص بزرگ فلسفه ی ارسطویی است. رابطه ی دوم، رابطه ی همسری است. و رابطه ی سوم رابطه ی پدری و فرزندی است. مسأله ای که در تدبیر منزل باید به آن توجه داشت فن بدست آوردن مال است. به نظر ارسطو، سروری و بندگی یک امر طبیعی است، مانند نظام کاست سیستم هندی ها. بدین معنا که بعضی باید خواجه باشند و بعضی بنده. دانش ویژه ی بندگان اینست که کارهای مختلف منزل را یاد بگیرند و انجام دهند و دانش ویژه ی سروران و خواجگان عبارتست از فن چگونگی به کار گماشتن بندگان. وظیفه ی خدایگان نه بدست آوردن بردگان که به کار گماشتن بندگان است. خدایگان باید بداند که چگونه فرمان دهد و بنده باید بداند که چگونه فرمان برد. لازم است عده ای کار نکنند تا بتوانند به کارهای دیگر بپردازند. مثلاً ارسطو برده داری را با حکمت ربط داده است و معتقد است کسانی که بتوانند کار نکنند به این شرط که بتوانند پیشگامانی را بگمارند تا وظیفه ی اجیر کردن و به کار گماشتن بندگان و بردگان را به عهده گیرند، می توانند به سیاست و حکمت بپردازند. چرا که حکمت را ناشی از فراغ می داند و بردگان این فراغت را فراهم می کنند. از نظر ارسطو فن بدست آوردن برده، شاخه ای از فنون جنگی یا فن شکار است. و در نهایت، بنده جزئی از دارایی های خدایگان است.
ارسطو، بحث هایی در خصوص چگونگی مال درآوردن برای خانواده دارد. وی همچنین در مورد نسبت بین زن و شوهر، نسبت بین پدر و فرزند بحث هایی داشته است. فصل هفتم و هشتم درباره ی زناشویی، شرایط زناشویی و سن این امر است. وی معتقد است بهترین سن برای زناشویی برای زن هجده سال و برای مرد سی و هفت سال می باشد. نحوه ی پرورش کودک تا پنج سالگی و از پنج سالگی به بعد، دانشهایی که باید به کودکان آموخت، بحث درباره موسیقی و تأثیر آن در کودکان، بازی و نقش آن در تربیت کودک مباحث دیگری است که ارسطو در این فصول به آنها پرداخته است.
در قرن دوم میلادی کتابی با عنوان تدبیر منزل توسط بروسون تألیف یافته که فلاسفه اسلامی از جمله عامری و صاحب تهذیب الاخلاق در بحث تدبیر منزل از آن نام برده اند.
ابوعلی مسکویه در تهذیب الاخلاق، درباره تربیت جوانان و کودکان، از کتاب تدبیر منزل بروسون استفاده کرده است. رساله ی پنجاه و هفتم کتاب جامع العلوم فخرالدین رازی و پنج فصل از کتاب اخلاق ناصری خواجه نصیرالدین طوسی به بحث تدبیر منزل اختصاص داده شده است. نیز قطب الدین شیرازی در دره التاج، شمس الدین محمد شهرزوری در کتاب شجره الهیه و دیگر فلاسفه در این خصوص بحث های التقاطی فراوانی داشته اند. بدین معنا که کم و بیش همان بحث های ارسطو و یا بروسون را مطرح می کنند و لذا به معنای دقیق کلمه اسلامی نیست. اساس بحث های آنان همان حرفهای فلاسفه ی یونانی است و کمتر می توان سخن جدیدی را در میان کتابهایشان یافت کرد.


لذا کتابهایی که پیش از ملاصدرا در این مورد نوشته شده است، التقاطی است. بدین معنا که به راحتی می توان متوجه شد که جملات و یا الفاظی که در این بحث ها استفاده شده، مأخوذ است. لیکن بحث های ملاصدرا التقاطی نیست چه اینکه روشمند است. به عبارت دیگر از آنجائی که فلسفه، روش است، کسی که مشایی است، مسلماً می تواند با مشرب مشاییون پیش رود. چرا که هر فیلسوف با روش خاص خود پیش می رود و روش، عنصر تعیین کننده ی سخنان آن فیلسوف است. به عنوان مثال، در زمان حاضر می توانیم به مشرب حکمت متعالیه، کتابهایی در موضوعات اخلاق، تدبیر منزل و...بنویسیم.
چنانکه پیروان ارسطو به همین طریق کتابهایی نوشته اند و به احترام ارسطو این کتب را به او نسبت داده اند. چراکه تألیف آن کتب بر محور روش ارسطو بوده است. همانگونه که عرض کردم فلسفه، روش است و کسی که به مکتبی تعلق دارد آن روش خاص را فرا می گیرد و به کار می برد. لذا اگر ما روش حکمت متعالیه را درست و صحیح درک کنیم می توانیم کتابهای فراوانی تألیف کنیم. بنده سال پیش در بحث سیاست سخنرانی ایراد و در آن سخنرانی به مسأله ای اشاره نمودم که هنوز پس از گذشت یکسال همچنان به آن پایدار و استوار معتقدم و آن سخن، این که فارابی در بخش سیاست مدن، آن را در یک صفحه نقل می کند. ولیکن آنرا کافی به مقصود خود نمی داند. نظر او فهمیدن دین به عنوان حکمت از راه حکمت متعالیه است. در روش حکمت متعالیه حکمت وحدت دارد و دوگانگی وحدت وجود ندارد.
حکمت اگرچه مراتب و انواع دارد ولیکن تنها اشتراک لفظی نیست. در گذشته حکمت و فلسفه مرزهای جدایی نداشتند ولی امروزه حکمت و فلسفه از یکدیگر جدا هستند. چرا که فلسفه ی جدید را حقیقتاً نمی توان حکمت نامید. به عقیده فارابی حکمت همراه با دین است و دین، مبنای حکمت است. لیکن، چگونه می توان دین را به عنوان حکمت دانست؟ انتقادی که بر اکثر علمای دین وارد می شود آنست که دین را به عنوان حکمت نمی دانند.
در صورتی که دین، حکمی و بر مبنای حکمت متعالیه و نه از راههای دیگر مانند کلامی و یا غیر کلامی، فهمیده شود قطعا موجب هدایت مردم است. لذا ما می توانیم از دیدگاه حکمت الهی شریعت را مورد بحث قرار دهیم و درباره سیاست مدن و تدبیر منزل پیامبر که اسوه هستند سخن بگوییم. چرا که پیامبر اسوه ای حسنه هستند و می توان در بحث های عملی از ایشان به نیکی استفاده کرد. در قرآن، نه تنها از پیامبر به عنوان اسوه ی حسنه یاد شده بلکه از اصطلاح "اهل بیت" نیز یاد شده است. آیه شریفه ی « و یُریدُ الله اَنْ یُذْهِبَ عنکم الرجس اهل البیت و یُطَهَرکم تطهیراً» از عبارت اهل بیت استفاده کرده است.
لذا اهل بیت و معصومین و خانواده ی مطهر حضرت رسول و ائمه ی اطهار به عنوان نمونه و اسوه در کتاب قرآن یاد شده اند. لیکن باید فهم علمی از آنان داشت. ملاصدرا کسی است که آیات قرآن، احادیث نبوی و سنت معصومین را حکیمانه بیان می کند بی آنکه بحث التقاطی داشته باشد. در عین حال به فلاسفه نظر دارد. چرا که حکمت متعالیه، حکمتی است جامع و هر سخنی در این حکمت در ظرف حکمت متعالیه است و می تواند بحثی را نقد و بررسی کند. لیکن حکمت متعالیه که بالاترین حکمت است و از دیگر سوی، اساس دین بر مبنای حکمت است را باید فهم کند.
آیه ی شریفه ای که می فرماید: «و یُعَلّمُهم الکتابَ‌ و الحکمه» بدین معناست که آن حکمتی که پیامبر تعلیم داد در تدبیر منزل، سیاست، اخلاق، خداشناسی و جهان شناسی نیز بوده است. این حکمت کجاست و چطور می توان این حکمت را فهمید؟ در منظر ملاصدرا، تنها راه مطمئن برای فهم حکمت مطلق و تمام حکمتهای مقید، حکمت متعالیه است. و اشکالی را که بر دیگر فلاسفه می گیرد اینست که از طریق حکمت به فهم وحی نپرداخته اند و تنها به ظاهر الفاظ توجه کرده اند. بنابراین، عالی ترین نوع حکمت، حکمت متعالیه است. حکمت های مختلف مباین نیستند. عده ای هرچند معتقدند باید حکمت های مختلف را جدا کرد، در حالیکه هیچ دلیلی بر این مساله وجود ندارد چه آنکه حکمت یک نوع است و اگر شخصی حکیم باشد می تواند بحثی را که در هر مقامی مطرح است به خوبی بفهمد و درک کند. «الحکمهُ ضالهُ‌المومن» نیز ‌به همین معناست. بالاخص آنکه امت ما، امت وسط است و باید به همه ی امت ها، شهادت دهد؛ و «کذلک جعلناکم امهً وسطاً لتفهیمی شهداء علی الناس». لذا، عالم باید شاهد باشد و نباید شهادت دروغ دهد و افترا ببندد. «و یکون الرسول علیکم شهیداً»؛ ‌شهادت امت ما بر تمام امتها هم در دنیا و هم در آخرت وجود دارد. خداوند فرموده اند: «در روز آخرت، پیامبران را از هر امتی می آوریم و تو شهادت ده به شهادت آنان». لذا نباید حکمت ها را از یکدیگر تفکیک نمود و بدون علم به نفی دیگران پرداخت.
در حکمت متعالیه، نظر و عمل پیوند دارند چرا که حکمت متعالیه حکمتی است تحققی، نه تصوری و تصدیقی. و آن به معنای رسیدن از راه تحقق به حقایق و شهود و مشاهده ی آن و شهادت به آن از طریق دیدن می باشد. لذا، بحث ها تنها جنبه ی نظری ندارند.
راه حکمت متعالیه، اسفار اربعه است. ملاصدرا این راه را از طریق شریعت و نه از راه پیروان ارسطو رفته است.
ملاصدرا معتقد است اشکالات و سدهای فراوانی در راه فهم حکمت متعالیه است و در قسمتهای مختلفی از کتب خود به این مهم پرداخته است. یک بیان او در سوره بقره و ضمن تفسیر سوره بقره می باشد.
وی به پنج کلمه اشاره می کند که در عالم اسلام دچار تحریف شده اند و ما موظف به تصحیح این پنج کلمه هستیم. بنده در اینجا به طور خلاصه این پنج کلمه را نقل می کنم و شما می توانید به تفصیل در صفحات سیصد و پنجاه الی سیصد و هفتاد جلد دوم از تفسیر ملاصدرا این مسأله را مطالعه کنید.
یکی از این پنج کلمه، واژه "فقه" می باشد. از منظر ملاصدرا، در سلف صالح، علم، علم به طریق آخرت، معرفت آفاق نفس، علم به مفاسد اخلاقی، علم به رذائل، تحقیر دنیا، و شهود حقیقت بهشت و علم خشیت الهی است. «انّما یَخْشع الله من عباده العلماء". و تفّقه در خود دین از دین است. در این معنا، فهم حقیقت دین است: «یَتَفَقّهوا فی الدین». و نیز علم انذار و هدایت است: «و لِیُنْذروا قومَهُم إذا رجعوا».
به نظر بنده، حکمت متعالیه، همان تفقّه در دین است. بنابراین، چنانچه در دین تفقّه نماییم، حکمت عملی جایگاه خود را به خوبی پیدا می کند.
اگر دین و فقه را به معنای ظاهری بخوانیم به قساوت قلب منتهی می شود: «لَهم قلوبٌ لایفقهونَ بها». چرا که جای فقه در قلب است. چه آنکه جای اسرار در قلب آدمی است.
دومین مساله، لفظ "علم" می باشد. وی معتقد است در زمان او، واژه علم دچار تحریف شده است. نزد سلف صالح، علم، علم بالله، علم به آیات، افعال حق، خلق، معرفت اسماء‌ و صفات و معرفت نفس بوده است. چنانکه در روایات آمده است: «من عرف نفسه فقد عرف ربه»
ملاصدرا به این نکته اشاره دارد که در زمان او، علم، تنها به علم مناظره، علم کلام و امثال آن محدود شده است. مثلاً معروف است که فلان شخص عالم حقیقی است و او عالم فهم است در حالیکه آن عالم از علم حقیقی که حکمت باشد، عاری است و نسبت به حقایق و روایت و وقایع و اسرار آیات و تحلیل آیات، جاهل است.
سومین واژه، "توحید" است. او می گوید که بحث های کلامی درباره توحید، روش مجادله، فنون بحث، کیفیت اسقاط و تفکیک بحث، توان بیشتر در اسقاط مسئله و طرح بحث در تکثیر مسائل و برانگیختن شبهات، رواج یافته است. بنابراین، هرکس بتواند بیشتر شبهه برانگیزد، عالم تر است. در حالیکه عالم حقیقی کسی است که تمام امور عالم را از خدا ببیند: «مَن یری عَن امورِ کُلّها مِن الله». عالم حقیقی کسی است که خدا را در همه جا ببیند: «ما رأیتُ شیاً إلاّ و رَاَیْتُ الله قبلَهُ‌ و مَعَهُ و فیه و بعده، رُویَهً یَقْطَعُ‌ الْتقاطُه عن الرسائل». نتیجه ی توحید، توکل، رضا، تسلیم و عبودیت محض است و ضدّ آن اتباع هوی است و توحید از مقامات صدیقین است. راه حکمت متعالیه راه رسیدن به توحید و یگانگی است. زمانیکه شما به توحید رسیدید، همه مسائل روشن و معلوم می شود. چرا که شما به فطرت و کمال رسیده اید و تمام حقایق را به علم الهی و در افق الهی می بینید.
چهارمین معنایی که از منظر ملاصدرا دچار تحریف شده است، مفهوم «تذکر و ذکر» است. وی می گوید قرآن کتاب تذکر است و به حقایق متذکر می شود. وی معتقد است در زمان او مجالس تذکیر و تذکر، مجالس قصه گویی و شعر شده است. در منظر حکمت متعالیه، حکمت الهی تذکر حقیقی می آورد.
معنای پنجم که دچار تحریف شده است، معنای «حکمت» است. وی معتقد است در زمان او، تحریف معنای حقیقی حکیم، به شدتی است که به فالگیران نیز واژه حکیم اطلاق می شود!
ملاصدرا، حرف های بسیاری در این زمینه دارد. لیکن به دلیل ضیغ وقت، به این مسائل نمی پردازم.
صدرالمتألهین، معتقد است کار عامل الهی، هدایت است: «العلماءُ ورثه الاولیاء». و این وراثت در منظر حکمت متعالیه، انسان را به دید الهی هدایت می کند واِلاّ قرآن به اندازه کاهی کم و کاستی ندارد.
بنابراین در جای جای آثار ملاصدرا به این گونه مسائل اشاره شده است. ممکن است این سوال مطرح شود که اگر جای حکمت در قرآن است چه نیازی به حکمت نظری وجود دارد؟ حکمت نظری برای اینست که این حکمت را برای ما تبیین نماید. و ملاصدرا با کمال قدرت در آثار خود از جمله تفسیر قرآن، شرح اصول کافی و اسفار اربعه به اسرار الآیات پرداخته است. بیان نظری حکمت الهی موجب می شود انسان دید حکمی و الهی پیدا کند. این دید الهی، هدایت است. هدایت الهی جز این نیست که آدمی امور را از آن سمت ببیند. انسانهای غیر حکیم، امور را تنها از این سمت می بینند در حالیکه حکیم الهی، امور عالم را از هر دو سمت می بیند. چرا که هرگز در حکمت الهی این سمت از آن سمت جدا نیست و این دو قابل تفکیک از هم نیستند.
ملاصدرا روش حکمت متعالیه را برای فهم دین به کار می برد. امروزه اگر ما نیز این روش را درست درک کنیم و آنرا در تفسیر قرآن و کلام معصومین به کار بریم، می توانیم مانند ملاصدرا به حقایق دین دست یابیم. چرا که از رطب و یابس در قرآن وجود دارد. کلام معصومین نیز مانند قرآن، ظاهر و بطن دارد و ما نباید تنها به ظاهر اکتفا کنیم و معتقد باشیم که هرگز تأویل پذیر نیستند و در نتیجه تنها به ظاهر الفاظ تعبیر کنیم. لذا باید روش حکمت متعالیه که قرآن و دین را عین حکمت می داند، فهمید چرا که دین را نمی توان حکمی فهمید مگر با دید حکمی.
رو مجرد شو مجرد را بجوی
دیدن هر چیز را شرط است این
تا زمانی که انسان حکیم نشده است، نمی تواند کلام حکمت را بفهمد. اینکه ما به کلام حکمت حکما متشخص می شویم، جز به این دلیل نیست که آن تمرین فهم حکمی است و کلام حکما در جهت کمال الهی است.
نوشتار حاضر متن سخنرانی دکتر غلامحسین اعوانی با عنوان «تدبیر منزل از منظر ملاصدرا» می باشد که ۱ خرداد ۸۷ در بنیاد حکمت اسلامی صدرا ایراد شد.

سخنران: غلامرضا - اعوانی
خبرنگار: سعید - بابایی
باشگاه اندیشه ( www.bashgah.net )
 

 http://noorportal.net/951/8932/10021/23675.aspx




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -